مشغول مردن ات بودی

اولین یادداشت های من

25 شب

همیشه رضا یزدانی رو دوست داشتم . مخصوصا با لاله زارش . امروز آلبوم ساعت ٢۵ ش رو خریدم . خیلی خیلی خوب شده حتمن بخرید و لذت ببرید .

اینم اولین پست جدیدم که قولشو داده بودم . این دفعه دیگه میمونم .

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


coming soon

 

دوباره بر میگردم . خیلی زود

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


اینجا تعطیل است

فعلا دیگه پست نمیزارم . شاید 1 روز برگشتم ولی الان نه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


سکوت

سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت

آتش میشوم یک سر

هزاران شعله سرخ کنار هم

سکوتم را نکن باور

تمام این قفس ها را

تمام حسرت و این ترس ها را

من به دستانی که میخواهد رها باشد

شکستی سخت خواهم داد!

سکوتم را نکن باور

من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم

که آواز رهایی

شعر هر روز است زیر لب

سکوتم را نکن باور

من آخر با امید ناب آزادی

تمام بغض ها را

کینه ها را

اندوه ها را

با گلوی یک جهان فریاد آزادی

شکستی سخت خواهم داد

سکوتم را نکن باور

که فردا را همانگونه که میخواهم

همانگونه که باید باشد اما نیست

میسازم

سکوتم را نکن باور

که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

سکوتم را نکن باور

با صدای گلشیفته فراهانی دانلود کنید.

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


1 خبر عجیب یا وقتی حبیب در ایران میخواند

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


شعر از استاد شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


چند روایت معتبر

1- دیروز که از سوار تاکسی بودم و داشتم از دانشگاه میومدم خونه . کنارم 1 پسر جوون 23-24 ساله نشسته بود که از ریش و لباس و یقه و انگشتر و . . .  معلوم بود که بسیجیه و مذهبی ، وقتی ماشین حرکت کرد راننده 1 آهنگ از حمیرا گزاشت با صدای بلند ، این پسر کناریه من خیلی مودبانه گفت میشه 1 کم صدای موسیقی رو کم کنین . ولی راننده بهش بی محلی کرد و صدا رو زیاد ترم کرد . خلاصه این که توی صورت پسره معلوم بود که به خاطر اذیت کردن نگفته و واقعا احساس گناه میکنه از شنیدن آهنگ ، خلاصه گذشت و دیگه چیزی نگفت بعدشم پیاده شدیم و جدا شدیم . ولی هنوز ذهنم مشغوله که چرا ما به حقوق هم اهمیت نمی دیم و به خودمون این حق رو میدیم که حقوق دیگران رو رعایت نکنیم حتی اگر طرف ما 1 بسیجی باشه . مگه بسیجی ها آدم نیستن . مگه همشون بدن ؟ اونها هم جزیی از همین مردم خودمونن . شاید 1 نفر اعتقاد داره که آهنگ گوش دادن گناه داره ، ما حق نداریم عقیده ی اونو نادیده بگیریم .اگه آقای راننده دوست داشت آهنگ گوش بده میتونست با هندسفری گوش بده یا وقتی که خودش تنها بود . حالا اگه همین آقای راننده خودش 1 روز به طور مثال مشروب بخره بعد همین آقا بهش گیر بده شاکی میشه . در حالی که اینم شبیه کار خودشه تو این مورد اون آقا به حریم شخصی راننده وارد شده و تو کارای شخصیش دخالت میکنه در حالی که حق نداره و آقای راننده اگه خوب و بدی هست خودش میتونه تشخیص بده یا نهایتا این آقا میتونه توضیح بده که چرا این کار بده یا خوبه . توی اون موردم راننده وارد حریم این آقا شده و بدون رضایت این آقا براش آهنگ گزاشته . بیاین 1 کم ، فقط 1 کمم که شده به حقوق هم احترام بزاریم تا بقیه هم به ما احترام بزارن . 1 کم به اعتقادات و عقیده ونظر همدیگه احترام بزاریم . 1 کم همدیگرو درک کنیم . 

یادم نیست کی ولی 1 نفر آزادی رو اینطوری تعریف میکرد : آزادی یعنی تعدی نکردن به حقوق دیگران .

2- بالاخره امرور فهمیدم که بعد از ماه ها سایت مجله چلچراغ طراحی شد البته هنوز همه ی بخشاش کامل نشده ولی همینم غنیمته . فعلا تا شماره ویژه نوروز آرشیوش کامله و میتونید ببینید . www.40cheragh.org 

3- بالاخره کتاب من آقام یا الاق فرزاد حسنی را تمام کردم( کتاب داستان کوتاه و خیلی کوچک مثل بقیه مجموعه داستان ها ولی زیاد طول کشید چون توی عید کتاب کم خوندم ) . بعدا توضیح کامل راجبش میدم . اگه خواستین کتاب بگیرید از دستش ندید. 

 

 4 - 1 توصیه : تا هنوز فیلم های (( هیچ )) ، (( طهران ، تهران )) ، (( تسویه حساب )) توی سینمان و هفته ی آخر اکرانشونه برید ببینیدشون (( تنهایی برین بهتره )) . اگه نرین حتمن پشیمون میشین . من که توی عید جدن لذت بردم از دیدنشون . کلا توی سینما زیاد فیلم قشنگ ندیدم . درباره ی الی بود و هر شب تنهایی ولی این 3 تا هم اضافه شدن . البته همشون 1 کم نقص دارن ( مثلا تسویه حساب که همه ی زن ها خوبن و همه ی مردها بدن و کلا فیلم زیادی فمینیستیه یا تهران طهران بخش اول که 1کم کسل کنندخ میشه ) ولی همینم غنیمته توی سینمای ما .

5 - شرمنده اگه زیاد پر حرفی کردم و غلط املایی داشتم . ساعت 5 صبح دیگه (:

 

اشکان ش

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


کتابهایی که باید پیش از مرگ خواند!

۱-این لیست ترجمه ای است ازکتابی به اسم 1001 Books You Must Read Before You Die 

 این 1001 کتاب توسط بیش از 20 نفر از منتقدین ادبی دستچین شده. این کتاب هزار صفحه‌ای ضمن معرفی هریک از کتابهای انتخاب شده، اطلاعاتی درباره نویسنده کتاب و همچنین علت اهمیت آن (اینکه چرا باید تا پیش از مردن حتما کتاب را خواند!) به خواننده ارائه می‌کند.

ترجمه از :سایت جیره کتاب

 -۲

سه شنبه ی هر هفته ساعت ۶ خانه هنر اهواز انتهای ۲ شرقی کیانپارس جلسه تحلیل داستان کوتاه با حضور بیشتر نویسنده های بزرگ خوزستان تشکیل میشه *قابل توجه بچه های اهواز*

 

اشکان ش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


طنز های مجله ی ایراندخت

خبر : دیروز مجله ی ایرندخت لغو امتیاز  و روزنامه ی اعتماد توقیف( در هفته ی وحدت!!! ) . یک سری از طنز هایی که قرار بود توی شماره ی شنبه مجله ایراندخت منتشر بشه رو توی ادامه ی مطلب گزاشتم .

اشکان ش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


من گوساله ام

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


معرفی 1 کتاب طنز

                           

عطر سنبل ، عطر کاج  ترجمه ی کتاب خنده دار به فارسی  اثر نویسنده ی ایرانی مقیم آمریکاست . تمام مطالب کتاب خاطرات نویسندست و بیشتر حالت سرگزشت نامه داره  . به همتون توصیه میکنم این کتاب رو بخونید حتما . من که خیلی لذت بردم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


آیا خدا نمی خواهد ؟

آیا آنها که ایمان آورده‏اند نمى‏دانند که اگر خدا بخواهد همه افراد بشر را هدایت مى‏کند  آیه ۳۱ سوره رعد

 

 

پس بدرستی خدا هر کسی را بخواهد گمراه میکند و هرکسی را بخواهد هدایت میکند  آیه ۸ سوره فاطر

اشکان ش

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


عقاب (دکتر پرویز ناتل خانلری)

گشت غمناک دل و جان عقاب

 چو ازو دور شد ایام شباب

 دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

 ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

بقیه در ادامه مطلب . اشکان ش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


برگشت دوباره

سلام . من بازم برگشتم بعد از 1 مدت طولانی . البته تو این چند وقت 3 تا پست داده بودم که چون قالب قبلی خراب شده بود تو صفحه اصلی نمییومدن و الان اومدن . مجبور شدم قالب رو عوض کنم . البته موقت . 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


صبحی که انتهای شب یلداست ( به مناسبت شبه چله )

صبحی که انتهای شب یلداست

لبخند تو خلاصه خوبی هاست

لختی بخندد , خنده گل زیباست

پیشانی ات تنفس یک صبج است

صبجی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوتر ها

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی

از پشت شیشه دل تو , پیداست

فریاد تو تلاطم یک توفان

آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن

ای آن که ارتفاع تو دور از ماست             قیصر امین پور

 

توضیح عکس ها : (( عکسهای جشن شب چله 2 سال پیش مجله چلچراغ با حضور : مردی با عبای شکلاتی ،محسن نامجو ، مهران مدیری ، عادل فردوسی پور ، برزو ارجمند ، گلشیفته فراهانی ، بهرام رادان ، بهاره رهنما ، فرزاد حسنی ، فاطمه معتمدآریا ، نیما دهقانی ، امیر مهدی ژوله ، بهزاد فراهانی ، هانیه توسلی ، سروش صحت ، نیکی کریمی ، باران کوثری ، شقایق دهقان ، پگاه آهنگرانی ، منیژه حکمت ، بزرگمهر شرف الدین ، همسر دکتر شریعتی ، همسر قیصر امین پور ، حمید و فریدون عموزاده خلیلی ، محمد علی ابطهی و . . .. . .))

اشکان ش

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


یادهست شاعر؛ قیصر امین‌پور

قیصر امین‌پور، محمدعلی مومنی

|ترانه‌ی بارانی|
مدتی پس از درگذشت «قیصر امین‌پور» نماهنگی ساختم با عنوان «ترانه‌ی بارانی»، که سال گذشته در بخش «یادهست» ششمین «جشن ادبی یلدا» به نمایش در آمد.
«ترانه بارانی» با آهنگی از «همایون خرم» و صدای «محمد اصفهانی» از آلبوم «نون و دلقک» انتخاب شده و تصاویر، برداشت عکاسان مختلف از برنامه‌هایی است که او موضوع همه‌ی آنها بود.

ترانه بارانی، قیصر امین‌پور | ۳GP تلفن همراه | MB 03.81 | دریافت – Download

ترانه بارانی، قیصر امین‌پور | Mp4 تلفن همراه | MB 13.19 | دریافت – Download

ترانه بارانی، قیصر امین‌پور | Wmv  مختلف | MB 14.73 | دریافت – Download

برای دریافت کلیپ، روی تصویر کلیک کنید

برگرفته از وبلاگ آتینه       اشکان ش

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


محک

موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان"محک" به عنوان یک سازمان غیردولتی، غیرانتفاعی وغیرسیاسی در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسید و از همان زمان فعالیت رسمی خود را جهت تسکین آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده های آنان آغاز نمود.
از همان ابتدای تاسیس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسین متخصص و پاک نیت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از یک دهه با بهره گیری از اعتماد و حمایت های آحاد مردم و سخت کوشی اعضاء داوطلب و اعمال روشهای علمی و تخصصی در مراقبت های ویژه از بیماران و خانواده های آنان در کنار پیشرفتهای علم پزشکی آمار مرگ و میر را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعالیت مؤسسه محک ، انجام امور خیریه در زمینه های پزشکی، پژوهشی، پیشگیری، درمانی، خدماتی، بهداشتی، بیمارستانی، رفاهی و صرفا در جهت حمایت از کودکان مبتلا به سرطان می باشد.
محک تبلوری از ایفای نقش مشارکت مردمی در جامعه است که در بخش اول اساسی ترین شعار محک یعنی ” ما را یاری دهید و از ما یاری بخواهید ” بر آن تصریح شده است.
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان " محک" توانسته است در طول 16 سال فعالیت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمایت قرار داده وامکان ساخت بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.


کمک آنلاین هم با کارتهای شتاب میتونید بکنید . مرسی . 

وبسایت محک :

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


اندر شباهات من و آقای نویسنده

الان یکم از ساعت ۵:٣٠ امروز گذشته که دارم این پستو مینویسم ،  یهو یاده یکی از نامه های صادق هدایت افتادم که توی سایت دفتر صادق هدایت خوانده بودم . دیدم الانم ساعت ۵:٣٠ و هوا ی اهوازم که ابری و خفست ، جلوی منم که دستگاه چای هست . البته اونموقع که اونو نوشته فکر کنم عصر بوده ولی الان صبح . خلاصه اومدم بگم که : باری جای شما خالیست

                              

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


توجه : این پست سیاسی نیست !!!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


خانم‌ها و آقایان... درباره الی

 

درباره ی الی ، شاید بهترین فیلم ایرانی بوده که تا به حال دیدم ، البته به نظر من نظر آدم  راجع به 1 فیلم تا حد زیادی بستگی به  شرایط مکانی و روحی داره که توش قرار دارین . شاید اون موقع که من توی سینما این فیلم رو دیدم ، حسم جوری بوده که خیلی از فیلم لذت بردم ، لذتی که خیلی کم پیش اومده بود از دیدن 1 فیلم بهم دست بده . 1 بارم موقع دیدن فیلم سازدهنی این حسو داشتم . این پستو دادم واسه اونهایی که لذت دیدن این فیلم رو توی سینما از دست دادن ، فکر کنم همه بدونین که 4 ، 5 روزی میشه سی دی فیلم به بازار اومده و تا حالا 1 ملیون نسخه فروخته ، به شما پیشنهاد میکنم حتما فیلم رو بخرید و ببینید البته تنهایی ، چون  وقتی ادم فیلمی رو تنهایی نگاه میکنه خیلی بیشتر میتونه ازش لذت ببره .

(( "ساز دهنی" چهارمین ساخته بلند امیر نادری (پس از خداحافظ رفیق، تنگسیر و تنگنا) و یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است که در سال 1352 به تصویر کشیده شده است.))

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


رنگین پوست

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده، توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره


وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

((توضیح راجع به عکس :
این تصویر معروف که در سال 1930 گرفته شد ،ماجرای مردان سیاهپوستی را روایت می کند که متهم به تجاوز به یک زن سفید پوست و کشتن دوست پسر او بوده و توسط یک جمعیت 10 هزار نفری از سفیدپوستان به دار آویخته شده اند. این جمعیت متهمان را به زور از زندان بیرون کشیدند تا آنها را بدون محاکمه مجازات کنند.
اگرچه این عکس با هدف برتری سفید پوستان گرفته شد، بدنهای زجر کشیده و جمعیت خوشحال باعث دگرگونی خیلی ها شد.By Lawrence Beitler))

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


با تمام عشق زتدگی کنیم

ناتانائل ، برایت از لحظه ها خواهم نوشت . از نیروی جادویی حضور لحظه ها خواهم گفت . از ارزش و قدرت لحظه ای از زندگی که حتی توان نفی مرگ را نیز دارد ، برایت خواهم سرود . ناتانائل ، به گذشته و آینده بی اعتنا باش و  ""دم"" را دوست بدار . چرا که گذشته در "آن" می میرد و آینده هم در حسرت رسیدن به "حال" است ، پس برای این که در ترس از مرگ و در حسرت به سر نبریم ، باید در حضور لحظه هایمان با تمام عشق زندگی کنیم .

مائده های زمینی - نوشته آندره ژید - ترجمه حلال آل احمد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


چند اتفاق مهم در اهواز

١- این هفته ٢ تا کنسرت توی اهواز برگزار میشه . احسان خواجه امیری و محمد اصفهانی

٢- نهمین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور در  موزه ی هنر های معاصر اهواز

٣- نمایشگاه عکس 3 عکاس خوزستانی در نگارخانه اشراق اهواز از 2 تا 10 آذر

پس اهوازی ها ! فرصت را از دست ندهیدچشمک

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


علی واکسیما دوست برادپیت

امروز میخوام ١ واکسی رو بهتون معرفی بکنم که با همه ی واکسی های دنیا فرق میکنه .یک آدم خوش خنده که برخلاف همه جوونای این کشور که دوست دارند پشت میز بشینند و روزنامه بخونند، با عشق و علاقه شغل واکسی رو انتخاب کرده . علی واکسیما . بهتره نوشته ی توکا نیستانی رو راجبش بخونین بعدشم برید به سایتش و مصاحبش با بی بی سی رو گوش کنید http://www.aliwaxima.com

توکای نیستانی

از مطب دکتر حکیمی با لب و لوچه‌ی آویزان و دماغی که از اثر آمپول بی‌حسی به شکل مسخره‌ای سنگین و کرخت شده‌بود بیرون آمدم و چهارقدم جلوتر رفتم توی کافه‌ی ناشناسی که تا همین الان هرکار می‌کنم کاشی‌های زشت دیوارش فراموشم نمی‌شود، نشستم تا به نسخه‌ای که خودم پیچیده‌ام و نوشیدن قهوه را داروی هر درد بی‌درمانی می‌داند عمل کنم. یک لیوان قهوه سفارش دادم و از توی ساک آخرین کتابی که از "کورت ونه‌گوت" خریده بودم با نسخه‌ای از تقویم دیواری سال آینده، کار "نسیم خواجوی"، بیرون آوردم و اول تقویم را باز کردم تا سر فرصت ورق بزنم و از طراحی‌های فوق‌العاده‌ی خانوم خواجوی محظوظ شوم که سر و کله‌ی علی واکسیما پیدا شد...

«زمانی که "کافه لینت" پاتوق روزهای پنجشنبه‌ام بود علی واکسیما را با سه‌چرخه موتور‌ی عجیب‌وغربیش و تابلویی که روی آن نوشته بود "اولین واکسی تلفنی ایران" زیاد می‌دیدم، کت و شلوار می‌پوشید و کراوات می‌بست و با موهای بلند دم‌اسبی با مشتری‌های کافه گپ می‌زد. همیشه هم خبری از یک مصاحبه با روزنامه یا یک شبکه‌ی تلویزیونی در چنته داشت و از من درباره‌ی میزان اعتبار روزنامه‌ها و مجلات مختلف سوال می‌کرد تا اگر خدای ناکرده "کلاس" روزنامه پائین باشد از مصاحبه طفره رود.»

...این‌بار با همیشه فرق داشت، به تمیزی و براقی قبل نبود، اصلاح نکرده بود و کراوات نداشت، حتی کفش‌هایش را واکس نزده بود. من را که دید جلو آمد، شاید با کسی دیگر اشتباه گرفته‌بود یا شاید مغز من تحت تأثیر داروی بی‌حسی خوب کار نمی‌کرد چون سراغ آن دوست کوتاه قدم را گرفت و نشانی‌هایی داد که به یاد نیاوردم از که حرف می‌زند، گفت که اوضاع کاسبی خوب نیست، زمستان است و مردم کفش‌ها را واکس نمی‌زنند، گفت که می‌خواهد برای یک تولید کننده‌ی بزرگ آب‌میوه تبلیغ کند و دور ایران را با دوچرخه رکاب بزند بلکه بخشی از کسادی بازارش جبران شود، گفت که دوچرخه‌سوار حرفه‌ای است و دوبار دور ایران را رکاب زده و برای اثبات حرفش رفت و بعد از چند دقیقه با دو آلبوم عکس برگشت. راست می‌گفت، در تمام ایستگاه‌های پلیس راه و با تمام افسران پلیس در مسیر حرکتش عکس یادگاری گرفته بود. تعدادی هم عکس رنگ و رو رفته با محمد رضا شریفی‌نیا، مهران مدیری، بهرام رادان، عباس کیارستمی، گلشیفته فراهانی، فریبرز عرب‌نیا و... براد پیت(جداً با براد پیت!) در آلبوم داشت.

این اولین واکسی ایرانی است که کراوات، موی بلند، کارت ویزیت، وب‌سایت و آدرس ای‌میل دارد، به کارش اهمیت می‌دهد و دنبال طراحی و ساخت صندلی جدیدی است که به سه‌چرخه‌اش وصل کند تا مشتری بدون نیاز به درآوردن کفش‌ها بنشیند و روزنامه بخواند و احساس آسایش کند، اولین دوره‌گردی است که نمی‌خواهد به نشستن کنار خیابان قناعت کند.

زشت است که دکتر و مهندس باشید و کفش‌های واکس نزده بپوشید یا رئیس جایی باشید و اجازه بدهید کارمندانتان با کفش‌های خاکی در محیط کار حاضر شوند... جمع شوید و به علی واکسیما اولین و خلاق‌ترین واکسی تلفنی ایران زنگ بزنید و از او کمک بخواهید.

 

          

             

             

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


معرفی 1 شهر

Masjed-soleyman

The historical name of this city is “Parsoumash”This name was given to This city by “Persian”who were frome was coming to this area.
During medievals it was called”Talghar” the name of a land in the vicinity of karoon river.Later  on the city was called “jahangiri”then “Naftoun” and finally Masjed Soleyman.When Arabs  attacked this region ,they intended to destroy the  fire temple in this city but they encountered people s objection and resistance.it is said the”Moses” established “Sar masjed” fire temple to develop his religion and it was respected by people.The name of the city was changed to Masjed Soleyman after Mohammad Reza Pahlavi’s visit in ۱۳۰۳ solar year.It is also believed that here was birth place of “kourosh” the king .In۱۲۸۷ solar year there was a big turn in Middle East by expetrts moved in.The culture of the city was also impressed by British.
۲۰۰۰national monuments are expected to exist  .in this province and the towns  around, about  ۴۰۰ of them have been found and excavated                                         . 
Bessides karoon,there are some other rivers in the city such as “shour” ,tambi”.and “Cham Asiyab”.The majority of the population is Bakhtiyari tribes,whom are living on the slop of Zagros Mounatin. “Gelim” ”Chogha”, “Khersak” are among the handicrafts of this region.
Masjed Soleyman
Area:۲۷۶۰H
Population:۱۱۶۸۸۳
Situation:۴۹’۵۳” eastern longitude
۳۲’۴۲” northeast latitude
Temperature:۴۹ in summer
۴ in winter
Far from Ahvaz :۱۷۷
Highlights:
Haftshaydan tomb
Pagachi water fall
Emam Reza tomb
Cham Asia nature area

شهر اولین ها مسجد سلیمان :

۱-       اولین چاه نفت در کشور وخاور میانه
۲-       اولین چاه گاز در کشور و خاور میانه
۳-       عمیق ترین چاه در کشور و خاورمیانه
۴-       اولین چاه گاز ترش در کشور وخاورمیانه با ۳۵%گاز هیدروژن سولفوره
۵-       اولین کارخانه گوگرد سازی در کشور وخاور میانه
۶-       اولین تصفیه خانه آب در کشور
۷-       اولین لوله کشی آب در کشور
۸-       اولین کارخانه برق در کشور
۹-       اولین کابل کشی برق در کشور
۱۰-   اولین لوله کشیفاضلاب در کشور
۱۱-   اولین تصفیه خانه فاضلاب در کشور
۱۲-   اولین راه آهن در کشور
۱۳-   اولین فرودگاه در کشور
۱۴-   اولین پرواز هواپیما در کشور
۱۵-   اولین باشکاه تفریحی در کشور
۱۶-   اولین سینما در کشور
۱۷-   اولین باشگاه گلف در کشور
۱۸-   اولین استخر در کشور
۱۹-   اولین باشگاه سوارکاری در کشور
۲۰-   اولین ومجهزترین بیمارستان در کشور
۲۱-   اولین ومجهزترین آزمایشگاه طبی در کشور
۲۲-   اولین باشگاه کریکت در کشور
۲۳-   اولین باشگاه تنیس در کشور
۲۴-   اولین باشگاه پینگ پنگ در کشور
۲۵-   اولین باشگاه فوتبال در کشور
۲۶-   اولین باشگاه شنا در کشور
۲۷-   اولین باشگاه والیبال در کشور
۲۸-   اولین باشگاه اسکواش در کشور
۲۹-   اولین باشگاه بسکتبال در کشور
۳۰-   اولین لوله کشی گاز شهری در کشور
۳۱-   اولین تصفیه خانه نفت در کشور
۳۲-   اولین اتومبیل در کشور
۳۳-   اولین جاده آسفالته در کشور
۳۴-   اولین تاسیسات ودستگاههای هواشناسی در کشور
۳۵-   اولین نقشه های زمین شناسی در کشور وخاور میانه
۳۶-   اولین واحد بهره برداری نفت در کشور
۳۷-   اولین شبکه تلفن در کشور
۳۸-   اولین شبکه تلگراف در کشور
۳۹-   اولین ایستگاه تقویت فشار نفت در کشور
۴۰-   اولین زمین گلف در کشور
۴۱-   اولین زمین فوتبال رسمی در کشور وخاور میانه
۴۲-   اولین باشگاه وزنه برداری در کشور
۴۳-   اولین کارخانه شیر پاستوریزه در کشور
۴۴-   اولین واحد نوشابه سازی در کشور
۴۵-   اولین واحد آتش نشانی در کشور
۴۶-   اولین واحد کارگاهی با ماشین تراش در کشور
۴۷-   اولین پیست وتیم دوچرخه سواری در کشور
۴۸-   اولین کارخانه گچ در کشور
۴۹-   اولین پروازهای هلیکوپتر در کشور
۵۰-   اولین راه داری در کشور
۵۱-   اولین کارخانه ماسه در کشور وخاورمیانه
۵۲-   اولین آموزشگاه رانندگی در کشور
۵۳-   اولین پل فلزی در کشور وخاورمیانه
۵۴-   اولین وبلندترین پل فلزی در کشور وخاورمیانه
۵۵-   اولین تله کابین در کشور وخاورمیانه
۵۶-   اولین آموزشگاه پرستاری در کشور وخاورمیانه
۵۷-   اولین هنرستان صنعتی در کشور وخاورمیانه
۵۸-   اولین کارخانه نان ماشینی درکشور وخاورمیانه
۵۹-   اولین کارخانه سنگ شکن در کشور وخاورمیانه
۶۰-   اولین نقاله حمل بار ومسافر در کشور وخاورمیانه
۶۱-   اولین کارخانه آسفالت در کشور وخاورمیانه
۶۲-   اولین باشگاه وسالن بولینگ در کشور
۶۳-   اولین تیم دو و میدانی درکشور
۶۴-   اولین تیم شنا در کشور
۶۵-   اولین تیم بیلیارد در کشور
۶۶-   اولین شهر صنعتی ایران وخاور میانه
۶۷-   اولین موزه زمین شناسی درکشور وخاورمیانه
۶۸-   اولین کامپیو تر در کشور وخاور میانه
۶۹-   بالاترین در صد باسواد در کشور تا سال ۱۳۶۷
۷۰-   بالاترین درصد متخصص تا سال ۱۳۵۲
۷۱-   بالاترین درصد اشتغال درکشور تاسال ۱۳۵۲
۷۲-   اولین باشگاه گلف بانوان در کشور وخاورمیانه
۷۳-   اولین انجمن باغبانی بانوان در کشور وخاورمیانه
۷۴-   اولین سالنهای نمایشی وتئاتر در کشور وخاورمیانه
۷۵-   مرکز اجرای برنامه های اکتشاف نفت وگاز وحفاری اولین چاهها در عربستان - کویت وعراق
۷۶-   اولین فرستنده خصوصی در ایران وخاورمیانه به نام رادیو نفتون

فرودگاه مسجدسلیمان 1348

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


معرفی 1 هفته نامه

امروز میخوام ١ هفته نامه بهتون معرفی کنم که به نظرم بهترین هفته نامه ی ایرانه . حدود ٢ سالی میشه که هر شنبه میخونمش . شما هم بخونین ضرر نمیکنین .چلچراغ

 

                                  

                                                                  

                                   

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


تئوری توطعه (قشمت 1)

آیا سفر انسان به ماه یک دروغ بزرگ بود؟

دانشمندان و متخصصان عالم اخترشناسی و اکتشافات فضایی، پیش از این، حقایق مربوط به سفر تخیلی آمریکایی‌ها به کره ماه را بررسی کردند، اما شبکه تلویزیونی FOX در تاریخ 15 فوریه 2001 برنامه‌ای با عنوان «تئوری دسیسه» پخش کرد که نظر بسیاری از منتقدان سفر تخیلی انسان به کره ماه را به چالش کشانید و کم‌کم اسرار دیگری از این پروازهای تخیلی برای جهانیان آشکار شد. این مباحث که در چند سال اخیر با مذاکرات و مباحثاتی با کارشناسان NASA پیگیری شده، هر روز واقعیات بیشتری را آشکار می‌سازد و با وجود ادله فراوان عقلی و منطقی، راز این دروغ 32 ساله را برملا می‌کند.
بقیه متن را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


چند روز تاخیر

سلام ببخشید که چند روزه آپ نمیکنم آخه مسافرتم . به محض اینکه بیام جبران میکنم به همتونم سر میزنم .

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


نتایج نظرسنجی مسابقه داستان نویسی

  بهار آذر از وبلاگ http://baharazar.persianblog.ir  : ٢ رای

  سپیده ایرانی از وبلاگ http://parvazekaboutar.persianblog.ir : ٨ رای و ٣ رای از قبل

  saint   از وبلاگ http://dead-saint.persianblog.ir :   ۵ رای

  دختر آفتاب از وبلاگ http://www.dokhtareaftab.blogfa.com :شرکت نکرد

  مژگان از وبلاگ http://yagmur22.persianblog.ir : شرکت نکرد

 ‌ هستی از وبلاگ http://www.red888.blogfa.com : ٣ رای و ٢ رای از قبل

  سمیه از وبلاگ http://roozhayeabiyeman.persianblog.ir : ٣ رای و ١ رای از قبل

  علیرضا رضوی از وبلاگ http://razavipen.persianblog.ir : ٣ رای

خودمم با اینکه امروز داستانمو نوشتمو هنوز تو وبلاگ نزاشتمش ١ رای آوردم .لبخند

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


چیز بزرگی به نام آزادی

                  

                 من و آقای آزادی در مرداد 1388 در ملا عام، با هم ملاقات کردیم

               که همه جای من و تکه‌ای از آن بزرگوار در عکس فوق مشهود است

                                                 (عکس: AP)
بزرگترین چیز در کشور و پایتخت من "آزادی" نام دارد. مردم می‌توانند با این چیز بزرگ به صورت رایگان عکس یادگاری بگیرند و برای دوستان‌شان در شهرستان، اروپا و آمریکا بفرستند. مردم بیشتر کشورهای دنیا چنین امکانی ندارند. متمدن‌ترین مردم جهان تا حالا این قدر ملموس و از نزدیک "آزادی" را ندیده‌اند و آن را حس نکرده‌اند. ممکن است وطن‌فروشان غرب‌زده‌ی خودفروخته‌ی مخملی بگویند "خارجی‌ها آزادی دارند" بله. اما آزادی آن‌ها اندازه آزادی ما این قدر بزرگ نیست. طبق آخرین تحقیقات و نظرسنجی‌ها و از همه مهم‌تر طبق آخرین عکس‌برداری هوایی از منطقه، ایران بزرگترین "آزادی" جهان را دارد. همچنین به گفته کارشناسان ایران تنها کشوری است که به صورت نهادینه "آزادی" دارد، طوری که میخ آزادی در ایران از زمان مشروطه کوبیده شده است. تحلیل‌گران می‌گویند حتا از اروپا و آمریکا و باقی بلاد کفر می آیند ایران تا "آزادی" را از نزدیک ببینند و با آن عکس بگیرند.
در ضمن و برای کور شدن چشم حسودان در ایران این امکان فراهم شده است که مردم از آزادی بالا بروند.

از وبلاگ : پوریا عالمی ( نویسنده )

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


کشف یک وبلاگ

من عاشق طرح های بزرگمهر حسین پورم . بخصوص سریه من گوساله ام که هر هفته توی هفته نامه ی چلچراغ چاپ میشه . امروز 1 وبلاگ پیدا کردم که از قسمت 1 تا 31 رو گزاشته .شمام حتما برید و ببینید . http://mangoosaleam.blogspot.com

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


معرفی 1 کتاب

              

دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند
محصول مشترک پوریا عالمی و توکا نیستانی!
.
انتشارات روزنه
نوشته ای از بزرگمهر حسین پور در رابطه با کتاب
چلچراغ - شماره 352
قسمت هایی از کتاب :
آمد روبرویم ایستاد چشم هایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد، چشم هایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود.

 

بعد سیاهی چشم هایش را دوخت به من.
گفت دوستم داری هنوز؟
گفتم همیشه دوستت داشته ام.

گفت فقط و فقط و تو را دوست دارم.
گفت دروغ می گویی.
گفتم راست می گویی.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


دیوار

همیشه از دیواری میترسم

که جایی نداشته باشد برای یادگاری نوشتن

که جایی نداشته باشد برای تکیه دادن

انتظار کشیدن . . . . .

این روزها

حتی باید انتظار کشیدن را

گدایی کرد .

مجید علیزاده

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


دوست , نور , زیبایی

کرم تنها بود و پیله اش ؛ تاریک

به خدا گفت : نور می خواهم .

خدا گفت : دیگر ؟

کرم گفت : دوست می خواهم .

خدا گفت : دیگر ؟

کرم گفت : زیبایی

خدا به او نور داد و دوست داد و زیبایی .

فردای آن روز ، پروانه ای به آسمان پرواز کرد

الهام صالح

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی saint از وبلاگ( http://dead-saint.persianblog.ir )

ششمین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

saint از وبلاگ( http://dead-saint.persianblog.ir )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

حسرت آتش

بهشت بود ... آدم بود و لیلیت. لیلیت تنها زن بهشت بود و  از تنهایی افسرده. هیچ دلیلی برای زندگی در بهشت پیدا نمی کرد. صبح تا شب، شب تا صبح فقط بهشت بود. روزها کنار آدم می نشست و درد دل هایش را برایش می گفت. آدم هم بنده ی خوب خدا بود و لیلیت را سرزنش می کرد که چرا بهشت خدا را زیر سوال می بری. دلیل همین لحظه های خوشی است. مشکل از توست نه از بهشت. لیلیت هر روز و هر روز پای حرف های آدم می نشست و نمی دانست چرا خسته نمی شود و چرا دلیلی هم نمی یابد. ماه هایی گذشت تا این که لیلیت زیر قفسه سینه اش دردی را احساس کرد. دردی شیرین. اما آن جا بهشت بود و درد معنا نداشت. شیطان بود که به لیلیت راز را گفت.
_ لیلیت تو عاشق شده ای. عاشق آدم. درمانت پیش اوست. به سراغش برو و بخواه که همیشه با تو بماند و دردهای شیرین را با هم به دوش بکشید.

آدم پیامبر خدا بود. قرار بود فرشته ها به او سجده برند. قرار بود نسل اندر نسل او را اولین  الگوی آدمیت بدانند. آدم از آبرویش ترسید. و جواب نه قاطعانه ای به لیلیلت داد. لیلیت خواست  خودش را نابود کند اما در بهشت نابودی هم معنایی نداشت. حالا دردهای سوزانش را با شیطان می گفت. هر از گاهی با آدم هم سخن می شد. آدم هم چون پیامبر و نجات دهنده بشریت بود سعی می کرد کاری برای نجات لیلیت کند. می گفت با آتشت کاری مفید کن. لیلیت می خواست فرزندانی از آدم داشته باشد. می خواست آدم را گرم کند. آدم آفریده ای یخ زده و منطقی بود. آدم احساسش سرکوب شده بود. کار لیلیت به جایی رسید که دست از پرستش خدا برداشت و آدم شد خدایش. اما به همه می گفت خدا را نمی پرستد چون مرد را بر او برتری داده. لیلیت دلش می خواست مرد باشد تا آدم را بدزدد! لیلیت آدم را می پرستید اما حاضر نبود سجده اش کند. هر سجده ای زمانی از او می گرفت که می توانست به تماشای آدم بگذرد. طاقت اولین عاشق بشریت  هم تمام شد. لیلیت نمی توانست بمیرد پس آتشش را برداشت و سر به بیابان های جهنم گذاشت و هر چه دورتر از آدم، قامتش خمیده تر می شد. و همین بود که بعدها گفتند لیلیت تبدیل به ماری شده و هیچ کس نفهمید لیلیت از شدت درد در آخرین لحظات بهشتی اش با آدم، روی زمین می خزید. و لیلیت در گوشه ای از جهنم ماند و در آتش عشق آدم سوخت...

و خداوند برای آدم زنی سر به زیر و بدون آتش آفرید. حوا همان منطقی را داشت که آدم می خواست. اما آدم تا ابد سرد ماند و در حسرت ذره ای از آتش لیلیت ماند.

* این تا یه جایی داستان واقعی خودمه و از یه جایی پیش بینی من!

از این به بعد بجای امتیاز تو نظرسنجی شرکت کنین

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


تولد 1 هفتگی

         

راستی امروز وبلاگم ١ هفتش شده . اومدم بگم تو این ١ هفته هم کلی دوست خوب پیدا کردم ، هم کلی مطلب جدید یاد گرفتم هم کلی خجالت کشیدم ( از اینکه هنوز داستانمو ننوشتم ولی فکر میکردم اولین نفر مینویسمش ) . خلاصه خیلی خیلی خوشحالم که اینجام . وبلاگمم خیلی دوست دارم ،دوستامم همین طور ، از آمار وبلاگمم رازیم . فکر کنم واسه هفته ی اول ١ وبلاگ زیادیم هست . خلاصه از همتون ممنونم :-)

چرا اینقدر کم توی  نظرسنجی شرکت میکنین ؟

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی بهار آذر از وبلاگ( http://baharazar.persianblog.ir )

پنجمین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

بهار آذر از وبلاگ( http://baharazar.persianblog.ir )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

لیلیت عشق با طعم آتش

و لیلیت موها پریشان بر شانه ها،انگار شرابی آسمانی از جنس عشق و چشم ها دوخته بر شیطان،بر آتش.
و لیلیت لب ها برچیده از همدمی آدمش،نگاهش پرتمنا،آکنده از شوروکشش،خالی از هیجان باز شیطان را خیره ماند.
و لیلیت دلفریب دست ها فراسو افتاده،با چشم های کهربایی آتش طلب کرد که تاب نداشت دل زنانه اش این همه دوری را،این همه عشق را.
ولیلیت عاشق شد؛سیبی در کار نبود،گندمی هم.هرچه بود عشق بود وعشق وباز هم عشق.عشق با طعم آتش با بوی شیطان.
و لیلیت ماری افسونگر در کام اهریمن،عاشقی شراب گون در آغوش شیطان.
وچه خوش بخت اهریمن که لیلیت را به دام آورد،نه سیبی و نه گندمی فقط عشق،آتش.
گندم وسیب وآدم را رها کنی،بهشت را رها کنی وبه عشق بدنام شوی،که هم آغوش آتش شوی!
ومن چه ناباورانه "لیلیت" را دوست دارم،همچون عشق.

از این به بعد بجای امتیاز تو نظرسنجی شرکت کنین . با عرض معذرت نظرسنجی پاک شد . جدید ساختم ولی یادمه : سپیده ٢ رای  ؛ هستی ٢ رای و سمیه ١ رای  داشتن که به این اضافه میشه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی علیرضا رضوی از وبلاگ( http://razavipen.persianblog.ir )

چهارمین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

علیرضا رضوی از وبلاگ( http://razavipen.persianblog.ir )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

آدم و حوا

آدم، والامرد عرصه، حوا را در محلی صدا کرد. گو کاری مهم روی داده. حوا رعدآسا آمد. دو گود کدر را سراسر در دو گود مسحور آدم سُر داد.

کدام کار اساسی در کام آدم طعم گس داده و اطلاع را مهم کرده؟ آدم، حوا و که؟

کسی مگر آمده؟ در عالمی که هر دو، حد و حدود، حاکم و محکوم در کار هم، همه آدم و حوا، رو در روی هم، در محلی که آدم حوا را صدا کرد.

حوا هراس دار آمد. همراه عالمی سوال در سر.

- مگر آدم لال در عالم آمد؟ ولی وی مرا صدا کرد.

- آدم گم کرده ای دارد؟ اگر دارد کدام کس؟ مرا که گوی در گوی او دارم؟ مگر کسی آمده؟

-هراس؟ آدم و هراس؟ آدم کرکس هراس را ساده مگسی کرد که مالک ما را در عالم ملک داد.

-« آدم مرا صدا کردی؟ »

-« آری »

-« مرا اطلاع ده که هراس دارم کردی. »

آدم که آرام و محکم و مصمم حکم مالک را رد کرده و در عالم آمده، حال عالم دور وی می گردد و سوال حوا را در کام کلمه کلمه آوا می دهد.

آدم، هم او که دورادور حوا را سلام می داد، حال رودرروی او احساس درد می کرد.

-« مرا وحی آمده که دو کس را در ادامه ی راه ما، در عالم آورم و مالک مرا وادار کرده که عصر حوا را آگاه و حکم هم سحرگاه عملی گردد. »

سِرّی را که آدم در دل حمل می کرد روی سر حوا آوار کرد.

آری مالک اطلاع می دهد که دگر آدمی را در راه دارد. او امر کرده و در عالم امری را که کرد، آدم وادار می گردد که گرامی دارد. اگر در سرای کَرَم، مالک آدم را در هر کاری رها کرد، در عالم، دگر محدود امر او می گردد که آدم را در اصول مالک و آدمی درس دهد. درس حاکم و محکوم در دادگاه عالم.

-حوا:« او ادعا کرد که آدم همراه حوا سوی عالم رود و در عالم سالها هر دو را گرامی دارد. »

-« آری. او ما را در کلمه های معلوم آگاه کرد، ولی او ما را طعام می دهد و علاوه کرد که اگر در اِعمال حکم کم کاری گردد ما را درد و در ادامه ی عمر سوای همدگر سرا می دهد. »

هر دو در گوی هم، هر دو گوی لؤلؤ وار، هر دو در هراس، احساس سر در گمی در راه عمل. ولی کدام عمل؟ کدام کس همراه ما می گردد؟ سوال های آدم و حوا در گوی هم ادامه دارد.

حوا می رود، گام گام می رود و آرام وامی گردد. آدم حوا را آرام، و موی او را لمس می کرد. ولی مگر دلهره او را رها می کرد؟ درد، در سر حوا آمد. می رود، وامی گردد. آدم، اکراه را در حوا حس می کرد.

حوا رودرروی آدم کرد:

-« کو اراده؟ اراده ای که در اول ما را وحی کرد و اطلاع داد؟ ادعای وی را مکرر می کردی. »

آدم مالک را گرامی صدا کرد و حوا را در اصل حاکم و محکوم آگه. اصلی که همواره ادامه دارد:

-« گرامی، مالک حاکم و ما محکوم در امر. گو کدام کار مساعد حوا می گردد؟ هلاک ما؟ اِعمال امر؟ کدام؟ »

حوا اصل کار « آمدم و آمدی » را رد می کرد:

آمدم، که کدام کس آورد؟ حال مر مرا که اراده کرد و آوردم امر می آورد که کسی را علاوه در عالم آر؟ دو، سه، ده، سی و صد کس را؟ اگر کسی سوال کرد که امر که ما را در عالم آورد داد سر دهم امر مالکی که اراده را مر همه عطا کرد؟ کدام اراده؟ »

آدم سراسر دلسردی حوا و طعم گس را در کام احساس می کرد و کلام را ادامه داد:

-« اگر در اِعمال حکم کم کاری گردد ما را در ادامه ی عمر سرای سوا می دهد. همسرم حوا، کلمه ی اورادم! و ای ملاح کوره راهم! آمادگی داری که اگر ما را سوا کرد ادامه دهی؟ »

حوا آهی سر داد: -« آآآآه اگر ما را اراده داد کو؟ هر کاری که اراده کرد، کرد. ما را واهی در عالم آورده. »

آدم آمد. آمد و حوا را لمس و سردی را در حوا حس کرد.

-« امر، امر حوا. آدم در سرای کرم امر مالک را رد کرد. در عالم، اراده مر حوا که هر امری کرد آدم هم آمادگی دارد. »

حوا مردد گام گام می رود و وامی گردد. رودرروی آدم، گوی در گوی. مصمم و آگاه داد سر می دهد که:

-«در سرای کرم آدم همراه حوا در عالم آمد. که در ادامه ی عمل حوا روی داد. ولی حالا آگاهی دارم و در ادامه ی عمرم عدم احساس را در کار و عملم وارد کرده ام.

-«حال رو و کلامم را ای آدم، مرد آمال های حرام، مالک را گو؛ که مر اورا سد محکمی آمد حوا اسم، و حامل صدای آدمی. گو حوا وهم دارد در سوال آمده های وی در مورد اراده، کلامی سر دهد.

-« آدم، رو که حاصلم در سرای عالم کامل آمد، که رها کردم هر مالک حکم گر را، و هر آدم ساده را. »و حاکم حوای دگری را راهی عالم کرد.

 این مطلب جزو آرشیو وبلاگ نویسنده است و تاریخ آن قبل از شروع مسابقه بوده. به همین دلیل اسمی از لیلیت نبرده و از ٢ حوا نامبرده .

از این به بعد بجای امتیاز تو نظرسنجی شرکت کنین

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی سپیده ایرانی از وبلاگ( http://parvazekaboutar.persianblog.ir )

سومین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

سپیده ایرانی از وبلاگ( http://parvazekaboutar.persianblog.ir )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

و  خداوند عشق را  آفرید

روزی که خداوند آدم را آفرید ، با آموختن  رازهای زندگی و اسماء الهی ،  او را بر تمام مخلوقاتش برتری داد . در میان تمام این رازها ، شگفت انگیز  ترین و جذاب ترین راز برای آدم ، " عشق " بود . احساسی کاملا اسرار آمیز و پیچیده که ناشناخته  به نظرش می رسید . نمی دانست که عشق چیست و یا چگونه به وجود می آید . اما طنین زیبایی که این کلمه ی پر رمز و راز برایش داشت ، جذبش کرد . از خداوند خواست تا "عشق" را برایش معنی کند. و در این هنگام بود که خداوند "لیلیت" را از جنس و ذات آدم به وجود آورد و عشق را در وجود  او معنی کرد. سپس آدم را فراخواند و به او فرمود : " از این پس این زن همسر و همراه تو خواهد بود . " عشق " را از صمیم قلبت ، با تمام احساس پاک و دست نخورده ات ، در وجود این زن جست و جو کن. "  سپس پرده ها کنار رفت و لیلیت چهره اش را به آدم نشان داد . آدم در اولین نگاه به این زن آسمانی دل بست و لیلیت تمام روح آدم را به تسخیر در آورد... .

روزها بر این  دو زوج گذشت . آدم تازه داشت معنی عشق  را در وجود لیلیت پیدا می کرد . او تمام احساس خود را به لیلیت تقدیم  کرد و لیلیت مالک حقیقی قلب  تازه ساخته شده ی آدم بود . تمام نعمات بهشت تنها با حضور در کنار لیلیت برای آدم جاذبه داشت و بدون او ، ذره ای از زیبایی های بهشت به چشمانش نمی آمد . لیلیت هم از این احساس پاک و عاشقانه ی آدم نسبت به خودش آگاه بود و با ناز و عشوه های مخصوص زنانه اش هر لحظه به آتش عشق آدم دامن می زد. چندی نگذشت که جسم و روح آدم تمام و کمال  در  تملک لیلیت درآمد . طوری که اگر لیلیت لحظه ای نفس نمی کشید ، چراغ زندگی آدم برای ابد خاموش می شد... .

از آن طرف  ، لیلیت نه تنها  ذره ای نسبت به آدم احساس وابستگی و علاقه  نمی کرد ، بلکه با دیدن رکوع و سجود دیگر مخلوقات خداوند به سوی آدم ، لحظه لحظه بر شدت حسادت و کینه توزیش افزوده می شد.  آدم از جنس و خوی او بود و لیلیت نمی توانست برتری آدم را تحمل کند . از نظر لیلیت اگر قرار بود  بین آن دو کسی برتر از دیگری باشد ، آن شخص مطمئنا آدم نخواهد بود . هر روز به سان سالی بر لیلیت می گذشت و عشق پاک آدم برایش لحظه به لحظه کمرنگ تر می نمود . دیگر ذره ای به آدم توجه نمی کرد و برای پاسخ به حرفهای عاشقانه اش  حتی لبخندی ملایم هم خرج نمی نمود . تمام فکر و ذهن لیلیت معطوف به این موضوع بود که چگونه می تواند بر آدم برتری پیدا کند . لیلیت چنان غرق این موضوع شده بود که  ثانیه ای به عواقب افکار خویش نمی اندیشید... .

روزی خداوند به آدم و لیلیت فرمان داد  تا در مقابلش سجده کرده و او را تسبیح  کنند. پس از آن نوبت لیلیت بود که در مقابل موجود برتر یعنی آدم سجده کند . لیلیت که تمام وجودش را خشم  و کینه پر کرده بود از انجام دستور  خداوند امتناع ورزید و در زمره ی  کافران قرار گرفت . خداوند او را به جهنم تبعید کرد و با پیوستن لیلیت  به ابلیس ، آدم تنهای تنها شد . دیگر دنیای زیبایی که خداوند برایش  آفریده بود را نمی دید و تمام فکر و ذهن و روح و احساس  پاکش به سوی معشوقش پر می کشید ... .

تا اینکه  پس از گذشت روزها از شدت تنهایی و  برای تداوم نسل خویش از خداوند خواست  تا همسری برایش بیافریند . و خداوند حوا را از دنده ی چپ او ، یعنی درست جایی که قلبش ، جایگاه همیشگی لیلیت  ، قرار داشت ، خلق کرد. حوا که زنی آرام و مهربان بود از صمیم قلب آدم را دوست داشت و هر کاری برای آرامش او  و پرکردن دلتنگی هایش می کرد . اما روح و قلب آدم برای همیشه به لیلیت تعلق یافته بود و از آن هیچ کس دیگری نمی شد. حتی زنی به خوبی و دلسوزی حوا... .

و این چنین بود که خداوند ، برای اولین بار  ، "عشق" را آفرید... .

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی سمیه از وبلاگ( http://roozhayeabiyeman.persianblog.ir )

دومین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

سمیه از وبلاگ( http://roozhayeabiyeman.persianblog.ir )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

لیلیت!اولین معشوق زمینی!

اون اویل که خداوند آدم و لیلیت رو آفرید مثل همه ی عشق های زمینی دیگه اون دوتا فکر کردند خیلی با هم تفاهم دارند و از بودن کنار همدیگه حسابی لذت میبردند!گشت و گذارشون به جا و خور و خواب و تفریحشون هم به جا!البته بقیه ی کارهاشون هم سر جاش بود!درسته که اونوقت از مرکز خریدای آنچنانی خبری نبود اما همینکه اونا میرفتند و واسه خودشون الکی الکی میچرخیدند و با عشق صبح رو شب میکردند و شب رو هم صبح!و همینکه با هم هیچ مشکلی نداشتند کافی بود تا فکر کنند خوشبخت ترین آدمهای بهشتند!

حتی یک روز صبح زود که آدم رفته بود سوپری محل که همین جوری الکی الکی خود به خود اداره میشد(چون اونوقت غیر از این دوتا آدم کس دیگه ای نبود!)و خواست خامه بخره با موبایلش زنگ زد به لیلیت و گفت عزیزم تو خامه ی پرچرب دوست داری یا کم چرب!که لیلیت از اینکه آدم واسه موضوع به این بی اهمیتی خوابش رو خراب کرده بود گوشی رو کوبوند رو زمین و دوباره با اخم و تخم خوابید!خب آدم به خاطر اینکه خیلی لیلیت رو دوست داشت سر صبحی واسه پرسیدن این سئوال مزاحمش شده بود!اما این شد مقدمه ی اولین دعواهای زن و شوهری تاریخ!دلیلش هم این بود که اگه آسمون به زمین میرسید و زمین به آسمون خواب خانوم نباید به هم میخورد!

لیلیت هم چون اعصاب نداشت و خوابش خراب شده بود نشست منتظر تا آدم بیاد و حالش رو بذاره کف دستش!همینکه آدم آیفون رو زد و عکسش رو صفحه ظاهر شد دید که نه تنها خامه نخریده بلکه اون هم به اندازه ی لیلیت نارحت و عصبیه!لیلیت نمیدونست که اون  اول میخواسته یه کم سربه سرش بذاره بعد بره واسه خرید که با قطع کردن گوشی از طرف لیلیت از کارش منصرف شده و دست خالی برگشته!

اون روز رو هرکدوشون روشون رو کردند به یه سمتی و واسه خودشون تنهایی خوابیدند!

فرداش چون دلشون واسه هم تنگ شده بود وعقلشون اومده بود سرجاش دلشون می خواست با هم آشتی کنند!اما چون هر دو مغرور بودند هیچ کدوم پاپیش نذاشتند!اون روز هم گذشت و به همین ترتیب چند روز بعد!آدم که دید اینجوری هیچی به هیچیه و لیلیت خانوم نمیخواد کوتاه بیاد رفت منت کشی و با یه شوخی و خنده قضیه رو جمع کرد و موقتاً اوضاع ختم به خیر شد!

روابط اونا با هم خوب شد!اما نه مثل گذشته!لیلیت خانوم دیگه خانوم خونه ی قبلی نبود!آدم دلش بچه میخواست اما لیلیت حاضر نمیشد!میگفت چه کاریه!یه روز بچه دار بشم فرداش برم لیپوساکشن کنم که هیکلم به هم نریزه!؟یه روز میگفت من دیگه ظرفها رو  نمیشورم!یه روز میگفت از این به بعد اتو کردن و غذا درست کردن با خودت!فرداش هم میگفت به من چه که کنار تو بخوابم!دیگه حتی حاضر نبود خم شه و لباس ها رو تو ماشین لباسشویی بریزه! بیشتر وقتش رو صرف ناخن هاش میکرد!به سوهان کشیدن و مانیکور و از این جینگولک بازیا!

واسه آدم سخت بود اما کم کم مثل یه بچه ِ آدم سعی کرد خودش رو با اوضاع احوال جدید لیلیت خانوم تطبیق بده و همه ی کارای خونه رو هم خودش میکرد که نکنه خانوم بهونه ای واسه جنگ و دعوا پیدا کنه که اگه میکرد اونوقت آدم حسابی تنها میشد!

تا اینکه یه روز خدا به آدم و لیلت گفت که به من سجده کنید!هر دو این کار رو کردند!بعدش قرار شد لیلیت به آدم که مثلاٌ و نه واقعاً جنس برتره سجده کنه!اما لیلیت خانوم گوش نکرد!خدا دوباره دستورش رو تکرار کرد و دو تا راه پیش پای لیلیت گذاشت!

یکی اینکه به آدم سجده کنه و خوش و خرم تو بهشت زندگیش رو بکنه!

دومی اینکه همراه شیطان بره جهنم!

لیلیت خانوم هم چون خیلی مغرور بود و خودش رو هم تراز آدم یا شاید هم بهتر از اون میدونست راه دوم رو انتخاب کرد و همراه شیطان رفت جهنم!اما چشم آدم تا آخر عمرش و حتی بعد از اینکه با حوا ازدواج کرد دنبال اون بود!شاید چون اولین عشق همه ی آدم ها آخرین عشقشون هم هست!

فکر میکنم به خاطر اینکه لیلیت خانوم خیلی زن خودخواهی بود نسل بقیه ی زن ها از اون آفریده نشد!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


نوشته ی هستی از وبلاگ( http://www.red888.blogfa.com )

اولین داستان از شرکت کنندگان در مسابقه ی لیلیت :

هستی از وبلاگ( http://www.red888.blogfa.com )

از ١ تا ١٠ به داستان های مسابقه امتیاز بدین . البته امتیاز داور مسابقه آخر اعلام میشه:

زنده به گور

لیلیت اولین زنی که خدا به وجود اورد تا همراه ادم باشد تا به وجود اورنده ی بشر باشد ولی لیلت همچون ادم بود هم جنس او هم خوی او همچون مرد میپنداشت او معتقد بود که او از مرد برتر است وادم هیچ برتری نسبت به او ندارد لیلت زنی زیبا بود بسیار زیبا رو که توانست ادم را تحت اراده خود نگه دارد تا اینکه ادم طاقتش به سر امد چون ذاتا ادم نمیتوانست برتر از خودش را ببیند بالاتر از خودش را بنابراین پیش خدا به شکایت نشست ووقتی خدا به لیلت فرمان داد لیلیت فرمان خدا را نادیده گرفت پس خداوند لیلت را از بهشت خود راند وبه خواست ادم حوا را برای او برگزید حوا  از دنده چپ ادم به وجود امد وقلبی مهربان ورعوف ودل سوز داشت زنی با گذشت که عاشقانه به ادم محبت می ورزید  ولی دل ادم همچنان پیش لیلت بود چون ذاتا ادم وقتی دوستش داشته باشی دوستت ندارد ووقتی دوستش نداشته باشی دوستت دارد . پس سر ناسازگاری با حوا را در پیش گرفت ولی حوا همچنان با ادم ساخت از ان طرف  لیلت که کینه ای به دل گرفته بود تصمیم گرفت به شکل شیطان در اید تا در ظاهری زیبا وفریبنده فرزندان ادم و حوا را به سمت دوزخ که جایگاه او بود بکشاند واز ان پس فرزندان ادم وحوا دل به زیبایی لیلت بستند وهمچون ادم  مهر لیلت را به دل نشاندند وهچون او با حوا بد کردند اینچنین است که در طول بشر ادم که همان مرد است به زن که همان حوا است بدی میکند با اینکه زن در جامعه نقش والایی پیدا کرده با اینکه میگویند بهشت زیر پای مادران است ولی در واقع انها این تصور را ندارند با اینکه فاطمه خدیجه مریم مقدس ذلیخای عزیز مصر از جنس حوا همان زن بودند ولی ادم همان مرد نقش او را نادیده گرفت گاهی پستش شمرد گاهی زنده به گورش کرد گاهی نقشش را در جامعه انکار کرد اری ما همه لایق لیلیت هستیم که به ما ظلم کند

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


عکس هایی از لیلیت

عکس حضرت آدم را نشان می‌دهد که بچه‌ای را گرفته در حالی که لیلیت در بالای درخت ظاهر شده

لیلیت اثر دانته گابریل روزتی

شیطان آدم و لیلیت نقش برجسته‌ای در پاریس

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


لیست شرکت کنندگان در بازیه لیلیت تا این لحظه

اولین شرکت کننده : اشکان  ( خودم )

٢ : بهار آذر از وبلاگ http://baharazar.persianblog.ir

٣ : سپیده ایرانی از وبلاگ http://parvazekaboutar.persianblog.ir

۴ : saint   از وبلاگ http://dead-saint.persianblog.ir

5 : نسرین هاشمی فر از وبلاگ  . . . . . . . .

6 :  دختر آفتاب از وبلاگ http://www.dokhtareaftab.blogfa.com

7 : تارا مهاجر از وبلاگ http://www.dandonshiri.persianblog.ir

8 : مژگان از وبلاگ http://yagmur22.persianblog.ir

٩ :‌ هستی از وبلاگ http://www.red888.blogfa.com

١٠ : سمیه از وبلاگ http://roozhayeabiyeman.persianblog.ir

١١ : علیرضا رضوی از وبلاگ http://razavipen.persianblog.ir

فکر نمی کردم بیشتر از 2 , 3 تا بشیم .  باید تو فکر 1 داور باشیم از الان . راستی چرا بیشتر شرکت کننده ها دخترن ؟

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


لیلیت (( دعوت به 1 مسابقه ))

 
سلام امروز داشتم دنبال ١ موضوع واسه داستان نوشتن میگشتم که یاد ١ مطلبی از وبلاگ توکا افتادم که چند ماه پیش درباره ی اولین زن دنیا نوشته بود (( لیلیت )) . دیدم خیلی موضوع جالبیه و تصمیم گرفتم راجع بهش ١ داستان بنویسم ولی دیدم بهتره ١ بازیش کنم. واسه همین میخوام از شما بخوام که با تخیل خودتون داستان لیلیت و بنویسین البته طبق چیزی که ازش گفته شده . بعد همه ی نوشته ها رو توی وبلاگ میزارم .
اینم نوشته ی توکاست که خلاصه ی داستان لیلیته , شما باید بستش بدین :

هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟

البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:

بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.

داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.

نوشته و طرح از توکا نیستانی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


معمایی که حل نشد: علم بهتر است یا ثروت؟

نوشته ی توکا نیستانی از وبلاگ توکای مقدس

 

اگر از ارسطو می‌پرسیدند که علم یا ثروت، کدام بهتر است؟ بی‌تردید زمان زیادی را در باغ‌های آکادمی صرف قدم زدن و تفکر می‌کرد و سرآخر هم جوابی دوپهلو می‌داد تا روشن شود که چرا داستان‌هایی از علاقه‌ی تؤامان او به ولخرجی و کسب علم در تاریخ فلسفه باقی مانده است. برخلاف ارسطو، ما دانش‌آموزان دبستان سعید از همان اولین انشایی که نوشتیم بدون نیاز به قدم زدن در حیاط و بحث کردن زیر درخت توت و فکر کردن به عاقبت کار قاطعانه پاسخ دادیم: علم بهتر است.

تا وقتی محصل بودم و در تمام چندصدوده انشایی که با موضوع "علم بهتر است یا ثروت" نوشتم  همان پاسخ را تکرار کردم و همیشه یک دلیل آوردم «خطر به غارت رفتن ثروت وجود دارد اما علم را نمی‌توان از کسی دزدید...» نویسنده‌ی آن چندصدوده انشاء امروز با شرمندگی اعتراف می‌کند که در دوران تحصیل چیزی از حساب پس‌انداز، کارت‌های اعتباری و حساب‌های بانکی در کشور سوئیس نمی‌دانسته و فکر می‌کرده که مردم پول‌شان را زیر بالش یا توی خمره نگه می‌دارند. به این ترتیب تعجب نخواهید کرد اگر بگویم به عقلم نمی‌رسید که دستاوردهای علمی را هم می‌توان سرقت کرد...

همه‌ی دانش‌آموزان دبستان سعید، مثل من کودن نبودند با این وجود چه آن‌ها که درس می‌خواندند و سر صف جایزه می‌گرفتند و چه آن‌ها که درس نمی‌خواندند و آقای لاری سر صف با ترکه‌ی درخت توت توی سرشان می‌زد، همه علم را بهتر از ثروت می‌دانستند. کسی در برتری علم تردید نداشت و یا اگر از ته دل به این برتری مطمئن نبود باز بخاطر بعضی معذورات اخلاقی و در ملأ عام همان حرف دیگران را تکرار می‌کرد. معلم انشاء هم می‌دانست که علم باید بهتر باشد حتی اگر ثروتی که نداشت بیشتر از مختصر علمی که داشت به کارش می‌آمد باز در تقابل این دو تعهدی اخلاقی نسبت به پیروزی علم احساس می‌کرد.

هرقدر بزرگتر شدم جای خالی ثروت در زندگی‌ام پررنگ‌تر شد، ثروتی که اگر وجود می‌داشت می‌توانست صرف تحصیل خیلی چیزها شود حتی علم. این روزها دانش‌آموزان به پیروی از والدین خود شجاعانه و بدون تعارف ثروت را بهتر می‌دانند، شاید آموزگاران انشاء قلباً پذیرفته‌اند که تحصیل علم به کسب ثروت کمک زیادی نمی‌کند و بهتر است جوانان از الان به‌دنبال یافتن شغل مناسبی در بازار باشند...

اگر امروز یک بار دیگر از من بخواهند تا به این سؤال ازلی، ابدی پاسخ بدهم قبلاً اعلام می‌کنم که، به اعتقاد من، مقایسه‌ی علم با ثروت از پایه اشتباه است، هردو خوب و لازم هستند و منطقاً تضادی بین‌شان نیست. می‌توان هم عالم بود و هم ثروتمند مثل بیل گیتس که عالم علوم کامپیوتر است و ثروتمندترین مرد جهان! اگر این جواب قانع‌تان نکرده باشد و هنوز مصر باشید تا جواب دیگری بگیرید آن‌وقت به دنبال یافتن معنایی برای "علم" و "ثروت" می‌گردم که پیش من و شما به یک اندازه اعتبار داشته باشد. معنای علم پیش دانش‌آموزان مدرسه سعید همان محتویات کتاب‌های درسی بود و کسب علم چیزی نبود بجز حفظ کردن درس‌ها و ادامه‌ی تحصیل تا مقطع دیپلم و بالاتر. ثروت همان پول بود یعنی وجه رایج مملکت که می‌شد با آن یک عدد ساندویچ کالباس یا یک لیوان هویج بستنی خرید. این تعریف‌ها ایرادهایی دارد مثلاً تکلیف دارایی‌هایی مثل سلامتی، امنیت و خوشبختی را که با پول قابل خرید و فروش نیستند اما می‌توانند نوعی "ثروت" بحساب بیایند روشن نمی‌کند و از طرف دیگر می‌دانیم که دامنه‌ی علوم بسیار فراتر از محتویات کتاب‌های درسی است و داشتن دیپلم یا لیسانس دلیلی بر علم‌دوستی صاحب مدرک نیست با این وجود همین دو تعریف را مبنای قضاوت قرار می‌دهم تا دین خود را به دبستان سعید ادا کرده باشم.

با این‌که هنوز به عادت دوران کودکی احترام بیشتری برای صاحبان و تولید کنندگان علم، و فرهنگ، قائل هستم اما می‌پذیرم که بسته به شرایط گاهی ثروت می‌تواند بهتر باشد. پس به این ترتیب:

- اگر لیسانس‌تان توی جیب شلوارتان باشد اما بی‌پول و گرسنه باشید... ثروت بهتر است.

- اگر چند خمره اشرفی طلا داشته باشید و بچه‌تان مبتلا به بیماری ناشناخته‌ای بشود که درمانش با اشرفی ممکن نباشد... علم بهتر است.

- اگر با لیسانس حسابداری و همان چند خمره اشرفی طلا در یک جزیره‌ی بدون سکنه، تنها، وسط اقیانوس آرام گرفتار بشوید... نه آن علم حسابداری و نه این ثروت هیچ‌کدام به دردتان نمی‌خورد.

- اگر بدون لیسانس حسابداری و با چند خمره اشرفی طلا در همان جزیره‌ی کذایی رها بشوید و بلد باشید که چطور بدون کبریت آتش روشن کنید و چطور آب شیرین تهیه کنید و بتوانید از شاخ و برگ درخت‌ها سرپناه بسازید و روش ذخیره کردن گوشت شکار را بدانید و گیاهان وحشی و خواص درمانی آن‌ها را بشناسید و به عقل‌تان برسد با همان خمره‌های خالی از اشرفی یک کلک بسازید تا به آب بزنید و با دیدن ستاره‌ها در آسمان راه خود را در دریا پیدا کنید و خودتان را نجات بدهید... علم بهتر است حتی اگر بدون لیسانس باشد.

و در یک کلام، سلامتی هم از علم و هم از ثروت بهتر است. اگر سلامتی یک ثروت است پس ثروت بهتر است، اگر سلامتی نتیجه‌ی پیشرفت علم و رعایت بهداشت عمومی است پس علم بهتر است و...

این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن. کتاب

من گنجشک نیستم man gonjeshk nistam

نویسنده: مصطفی مستور

ناشر: نشر مرکز

قیمت ١٩٠٠ تومان

 ... دراز کشیده ام روی تخت خواب.
چشم ها را که می بندم خوابی که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.

شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم.
توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش کنم.
اما نتوانسته ام.

سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام.
بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند.
لابد می توانند.

من نمی توانم...
 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


من شروع میکنم

سلام . بالاخره تصمیممو گرفتم .از فردا از داستان های خودمم توی وبلاگ میزارم .حتی اگه بد باشن . بالاخره همیشه باید از ١ جایی شروع کرد .

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


خدا

می خوابد روی تخت. نفس عمیقی می کشد و چشمانش را می بندد تا خدا را ببیند مثل شب های قبل که شبحی است نشسته روی صندلی و می داند خدا بزرگ است و آن قدر دور که به اندازه ی پدرش شده که روی صندلی می نشست.

از وبلاگ :‌خاطراتی که نیستند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


وای اگر باران ببارد . . . .

دیشب به صدای باران فکر میکردم . و اینکه چقدر عاشق بارانمم و چند وقت است زیر باران راه نرفته ام, و تو چقدر شبیه بارانی 

دیشب به صدای امواج دریا فکر میکردم , و اینکه چقدر عاشق دریایم , و چند وقت است که دل به دریا نزده ام , و تو چقدر شبیه دریایی .

اگر خدا بخواهد , باران و دریا در همین نزدیکی است.

 

نیلوفر لاری پور 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()


بهترین کتابهای زندگیه من

سلام امروز میخوام قشنگ ترین کتابهای ایرانی  که تا حالا خوندمو بگم . از صبح خیلی فکر کردم . بالاخره الان تونستم انتخواب کنم .شمام اگه اهل کتاب خوندنین حتمآ حتمآ اینارو بخونید /قول میدم پشیمون نمی شین . اگرم خوندینیشون قبلا نظرتونو راجع بشون بگین .

اولیش کتاب روی ماه خداوند را ببوس نوشته ی مصطفی مستور قیمت حدود ٢٠٠٠ تومان

دومیش کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی ( البته افغانیه ) قیمت حدود ٣٠٠٠ تومان

٣ومیشم ١ کتاب راجع به داستان نویسی که تو داستان نوشتن خیلی کمکتون میکنه . خیلی زیبا توضیح داده . داستان نویسی نوین نوشته ی  دیمون نایت ترجمه ی مهدی فاتحی نشر چشمه قیمت ٣۶٠٠ تومان

4ومیش کتاب مردی که گورش گم شد نوشته ی حافظ خیاوی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط اشکان نظرات ()